شروع مجدد
دوستان عزیز به دلیل مشکلاتی که پیش آمده مجبورم آدرس وبلاگم رو تغییر بدم گرچه پابسته و دل بسته ی اینجام و خیلی دوستش دارم اما مجبورم...
گاهی باید رفت دیگه!!و دوباره شروع کرد از نو!
عزیزای دلم آدرس وبلاگ من به http://www.roohe-sargardan.blogfa.com انتقال پیدا کرد!
منتظر حضور دوباره و گرمتون هستم!
جاده های يک طرفه...؟!
چشمانم را مي بندم و مي انديشم به تمامي لحظه هايي كه گذشت...تلخ يا شيرين از كنارم چون اسبي سپيد تند تاز تر از باد...و من در ميان گرد و غبار برخاسته از قدم هايش گيج گيج خوران پيش مي رفتم!...مست از نم باراني چند كه گاه گداري گرد و خاك ها را بر زمين مي نشاند و مرا هم آغوش حس تازه اي مي كرد!حسي گرم و مواج شيرين وسوزان يا انچنان سرد كه از سرمايش يخ مي بستم و هزار بار از نو آب مي شدم!چون برف هزار ساله اي كه بر اوج قله ها هم آغوش باد و آفتاب هنوز آرميده است!
و زندگي همچنان پيش مي رود خواسته و ناخواسته!سازم را كوك مي كنم براي هم آواز شدن!هرچه هست نمي خواهم خارج بنوازم!مي خوام همگام و هم آواز باشم!بگذار هرچه مي خواند بگويند اين منم كه هنوز ايستاده ام!اين منم كه لحظه ها را اندكي ديگر به بازي خواهم گرفت!بگذار دلخوش باشند!بگذار تقدير بيانديشد كه اين دختر سركش را رام كرده است!...بگذار انديشه هاي بيهوده اش را تحقق يافته تصور كند!اين منم كه همچنان ايستاده ام....راست در برابر تندبادها...چشم در چشم آسمان...
نمي دانم چه بود اما هرچه بود تقدير هميشه چون جاده اي يك طرفه...بن بست ممنوع!...همچنان بي اراده پيش مي رفت و مرا مي كشيد گرچه از تقلاي خواستن ها قلبم پاره پاره بر زمين مي ريخت!اين جاده هميشه يك طرفه بود...و هرگاه جواز دو طرفه بودن و آزادي گرفت دست تقدير مرا كشيدو كشان كشان برد به زهرخند ساعت ها و نيشخند فاصله ها به نقطه اي كه ديگر جاده اي نباشد براي رفتن ها و نرفتن ها!!گناه من چه بود كه هميشه راه ها آن نبودند كه بايد...و هرگاه راه را مي يافتم تندبادهاي سرنوشت امان نمي دادند كه حتي تصويري از آن به ذهن بسپارم براي دلخوشي هاي شبانه ام!
كنار ساحل...زانو مي زنم...دست هايم را بر تن سرد ساحل فرو مي برم...موج ها...آرام آرام...دزدكي دست هايم را نوازش مي كنند و تا چشم باز كنم دور شده اند...به دريا پيوسته اند!و باد مي وزد و پر مي شوم از حسي تازه...وجودم چون برگ هاي سبز وبه اهتزاز در مي آيد!و روحم پر مي كشد تا بي نهايتي ابدي...آنجا كه دست ها تنها عشق را مي فهمند...چشم ها عشق رامي بينند...و گوش ها تنهاي آواي عشق را مي شنوند!
نشسته ام خيره به آن كوه هاي بلند...آن دورها...آن بالاها...چشم انتظار!آن قدر گمگشته ام كه نمي دانم در انتظار طلوع مانده ام يا غروب؟!....غروب خستگي ها و درماندگي ها؟...غروب سردي ها و يخ بندان ها؟در اين قحطي احساس....و يا طلوع آرامش ها و شادي ها...طلوعي هزار بار گرم تر...پر از عشق...پر از احساسي زيبا كه نه ديگر به تظاهر شبيه باشد و نه آغشته با دروغ!تنها زيبا باشد براي آنچه كه زيباست!نه براي آنچه كه چشم مي بيند...براي آنچه كه تنها دل مي بيند و بس!
سرگشته ام چون بادهای بهاری!
سردرگريبان خويش فرو برده ام نه از شرم و نه از ناتواني خويش!از ناداني و گم گشتگيه خويش در اين برزخ كبود هزار رنگ كه هرچه پيش مي روم هيچ نمي دانم از خوبي ها و بدي ها جز آنچه در پيش نگاهم مي رقصد و به لمحه اي خاكستروار برزمين مي ريزد تا با آغوش باد بياويزد و از اين شهر نيز بگذرد...تنها منم كه چشم در راهش نشسته ام در ابتداي تمام جاده هايي كه به گمگشتگي هايم ختم مي شوند!
چشم هامو مي بندم و برمي گردم به اوج لحظه هاي برباد رفته ام!آنجا كه قلبم مي پريد براي بال گشودن و پايش بسته بود به زنجيري كه او را در چشم در چشم دريچه ها به دام انداخته بود!محكوم به بي بال و پر بودني ابدي!!گرچه هرگز ابدي نبود!رسم زندگي هرچه بود اين من بودم كه به اجبار بايدها و نبايدها در برابرش سر تسليم فرو آوردم و هرچه بود به اجبار پذيرفتم چون راه دگري نبود و گذشتم از هرچه كه داشتم به اميد آنكه پروردگارم بهترين اش را در ازايش بر من خواهد بخشيد!...
و اما امروز...خويشتن را ميان باورها و ناباوري هايم گم كرده ام!راه را گم كرده ام و هيچ نمي دانم كه پروردگارم هنوز هم من را همانگونه مي نگرد يا نه؟!نمي دانم چه مي كنم!هرچه هست خوب يا بد پروردگارا بر جهل و ناداني من ببخشاي كه جز تو هيچ پناهي بر من نيست!دوستت دارم براي هرآنچه كه هستي زيرا تنها تو مرا براي آنچه كه هستم دوست مي داري!بي آنكه سخني بگويم از لبهاي ناگشوده ام بازميخواني هرآنچه را كه اعماق قلبم سالهاست مدفون ساخته ام!
مي دوم!از اين سوي به آن سوي...بي تاب و هراسان!در ميان راه هاي ناآشنا!در جستجوي كسي يا چيزي!اما هيچ نيست جز سكوتي وهم انگيز كه چون خوره تمام وجودم را دربرمي گيرد و پيش مي رود تا وجودم را از نفس هايم محروم سازد!تنفس هايي كه تنها پر از هراسي غريب و سوزشي زننده در انتهاي ريه هايم است و بس!ديگر آن تنفس عميق و شادي بخش كه مرا به وجد مي آورد مرا ترك گفته!...شايد دمي ديگر نوري بتابد و از نو نفس كشيدن در هوايي پاك و ازاد را تجربه كنم!دوباره...از نو...
دستانم مدت هاست كه ديگر براي رقصاندن واژه ها مشتاق نيست!زيرا هراس دارم از آنچه درپس اين نوشته هاست!آنچه كه خواهد آمد و انچه كه به تصوير كشيده خواهد شد!هراسي كه با دلم غريبه است!چون ناشناسي كه چهره اش را از من پوشانده وقلبم را با قدرتي عجيب در ميان دستانش گرفته و مي فشارد آن قدر كه چون در تاريكيه كوچه پس كوچه هاي شهر گم مي شود قطره قطره هاي خونم را بر زمين مي يابم!
تولدم مبارکه!!!!

و باز شروع مي شود از نو طلوعي ديگر از صبحي اميد...جواني ام سوار بر اسب پيش مي رود و دفتر خاطراتم ورق مي خورد و اكنون نيلوفر سرزمين آرزوها و خواب ها و خيال هاي نشكفته اولين گام هايش را بر پلكان 19گانه ي فصلي تازه مي گذارد!...
هرسال درست روز تولدم حس غربت تموم وجودمو مي گيره!يه حس غريب كه با من آشناست!تازگي ها مي ترسم!از اينكه روياهاي كودكانه ام كه امروز به استانه اي از حقيقت رسيده اند مرا جابگذارند و بروند مثل ثانيه ها!مي ترسم از اين دنياي شلوغ و درهم بزرگ ها!مي ترسم كه احساسم رنگ دنياي بزرگ ترها را بگيرد...
باچشم هايي پر از هراس چون كودكي كه در كوچه پس كوچه هاي غريب گمگشته و به دنبال دستي اشناست مي گردم و چشم به راه هاي اشناي پيشين دارم...به روزهايي تلخ تلخ..و شيرين شيرين..ترش و ملس كه هنوز از خيالشان شوري كودكانه در دلم برپاي مي شود!تمامي شان را دوست دارم و دلم برايشان تنگ مي شود اما ناگزيرم به دل سپردن به راهي تازه...و از نو اشك ها و لبخندها مي رقصند از پي هم!
من دختر شبم!دختري از تبار دلتنگي ها و بي قراري هاي شبانه!...منم آواي رقص شبانه ي ستارگان و ماهتاب!به رنگ غربتي غريب كه نيمه شب ها بر قلب ها سرباز مي كند!شكوفه ي احساسي كه بر گيسوان عشق مي شكفد و تا صبح نشده در آغوش باد از اين سرزمين گذر مي كند...بگذار دمي بر شانه هايت تكيه كنم...ساعتي در آغوشت بياسايم..عمر را زوالي بيش نيست!مرا بخوان به نام نامي عشق...
دست هايم براي اولين بار از نوشتن سر باز مي زنند!حسي درونم جاري مي شود...با هر تنفس در ريه هايم...پر مي شوم و خالي مي شوم از حسي غريب ودلتنگ...و قلبم باز از نو مي تپد براي اسماني كه شايد آبي بماند!...اما اميد آبي بودنش...دل خوش بودن به بي كرانگي اش..بر وجودم آرامش مي بخشد!
بيش از پيش احساس بي پناهي بر وجودم مستولي مي كند!آه بي پناهي ام را درياب!پروردگارا...چه موجود آرام وبي پناه وظريفي در پس اين من استوار وبا جسارت ايستاده است!مدت ها بود كه فراموش كرده بودم چقدر حساس و آسيب پذير است!و قلبي نازك تر از بلور شيشه در سينه پنهان داشته است!...خداوند بي پناهان را پناه است و به آرزوهايشان مي رساند...
چشم هايم را مي بندم...مي خواهم آرزو كنم!دست هايم را به هم گره مي كنم!و قلبم را در پيشگاه خداوند بر زمين مي گذارم تا تلالو نور الهي را نظاره كنم!...و آرام زمزمه مي كنم پروردگارا ما را درياب و اجابتمان كن!باشد كه از بندگان پاكت باشيم!تنهايم مگذار كه بي تو هيچ نيستم!و آرزوهاي بي پايان اين قلب پرشور را درياب...زيرا كه تو مهربان تريني!
دلشوره ی آمده ها و نيامده ها!
تازگي ها دلشوره و دلواپسي غريبي دست به گريبان لحظه هام شدن و يه حس ناشناس مثل سايه پاورچين پاورچين خودشو با احساساتم قاتي كرده!خودشو پشت يه نقاب مثل ترس پنون كرده و دست هاشو روي چشمام گذاشته تا نتونم ببنم كه كجا ايستادم و چه چيز انتظارم را مي كشد!...چتري كه باران را از من دريغ دارد يا ابري كه باران را ابدي كند؟!...هرگز نمي دانم!
جمعه ها دلگير و غريبن حتي اگه خودتو به واژه هاي بي خيالي انس بدي و چشم هاتو رو هرچه كه هست ببندي قلبت خاموش نميشه و دلتنگي و بغض گلوتو محكم مي چسبن و رهايي ناممكن به نظر مي رسد!..و ديروز با تمام زيبايي هايش دلتنگ دلتنگ بود!حس كودك گمشده اي را داشتم كه غريبانه مي گردد به دنبال خورشيد اما حتي شعله شمع هم نصيبش نيست!
و باز پنجره ي خيالم را باز مي كنم !مي ايستم درست بر لبه ي پنجره!آنجا كه از يكي شدن اسمان و زمين گريزي نيست!چشم هايم را به اوج مي دوزم و دست هايم را به وسعت تمام آسمان مي گشايم!اينجا تنها جاييست كه بال هاي گمشده ام را مي يابم و دوباره اوج مي گيرم تا بي نهايتي كه هيچ چيز را ياراي گرفتنش نيست!آرامشي كه مال من است!اينجا همه چيز مال من است براي بخشش به تمام عابراني كه به پنجره ها دل بسته اند!
حس پرنده اي را دارم كه راست ايستاده در برابر آسمان...اما نمي داند بال هايش را براي پرواز به كدامين مقصد بگشايد؟!...از شرق تا غرب...شمال تا جنوب همه چيز يك رنگ است!اما سرگردان است!آنچه را كه وجودش تشنه ي پرواز بر فرازش است نمي يابد!و در رورها دريايي مي بيند كه زلال است!اگر بر فرازش بال گشايد انعكاس تصويرش در دل نيلگون دريا تا انتها با او همسفر خواهد بود و خورشيدي كه هر روز آسمان و زمين را پيوند مي دهد!...بال هايش را مي گشايد...تصويري از دور دست ها در چشمانش مي رقصد!...وجود پرنده مسخ يك روياست!
تا حالا شده وقتي به اوج يك كوه مي رسي به بالاتر نگاه كني نه به زير پاهات؟!...جاي اينكه خودت را به اسمان نزديك تر از نزديك حس كني از زمين دور...به زمين نزديك و از اسمان دور حس كني؟!...تا اوج اسمان آنجا كه دروازه هاي آسمان باز باز است فاصله اي نيست تنها چند قدم آن طرف تر از دروازه هاي قلب!درست رو به روي هم!مثل اينه ها!...از بلنداي يك كوه به بلنداي آسمان نگاه كن!...از اوج به اوج نگاه كن!
تازگی از تيتر بدم می ياد!((ببخشيد))!
دست مي كشم به روي تك تك واژه ها تا آنچه را كه مي خواهم از قلبشان بيرون كشم براي تصوير كردن آنچه در وجودم پر مي زند براي سر ريز شدن و فرا گرفتن هرآنچه كه در اطراف من است!...به روي تمام برگ ها و شكوفه ها دست مي كشم تا با تمام وجود عشقي كه در وجودشان دميده شده را حس كنم و پر شوم از عشقي كه پاياني برايش نيست...حتي مرگ...حتي از حسي تند سوختن و نابود شدن!به يكباره آتش گرفتن و شعله ور شدن چون پيكر ثانيه ها...
باز بهارم و با بهار عاشق!باز طراوت و زيبايي لحظه ها وجودم را فرا گرفته و انگار نفس ها هم عطر ديگري دارد!...انگاربا هر بار وزش نسيم بهاري از نو متولد مي شوم !هراسي بر دلم نيست چشم هايم را مي گشايم و به گيسوان بيد مجنون رقصان در باد مي نگرم و مست و شيدا مي شوم از نو...هزار بار از نو ديوانه وار مست و مجنون باد هاي بهاري...
دلم مي خواد از عمق وجودم با تمام وجود نفس بكشم!چشم هامو ببندم و فراموش كنم كه چقدر مي تونه دنيا زشت و كثيف باشه!فقط به هرچه كه هست و جاريست دل بسپارم و دل ببرم از هرچيزي كه رياكارانه خودش را به دنياي من تحميل كرده!...به هرآنچه كه كمين كرده تا شادي هايم را بدزدد!قسم به تمام مخلوقات...قسم به مهتاب...به عشق...به باران...به نور..و قسم بر خالق آنان خداوند من هرگز در برابرپليدي ها سر فرود نخواهم آورد!همواره ايستاده ام در برابر تمام تندبادهاي ويرانگر...ويران نخواهم شد!قسم به پروردگارم!كه هرآنچه دارم از اوست!تا اوست ويراني مفهومي نخواهد داشت!
قسم به شيريني دوست داشتن....به بلور صداقت..به آرامش اميد...به گرماي عشق...به كلام ناگفته ي چشم ها...به شادي كودكي ها...به پاكي قلب ها...از عشق زاده شدم...با عشق بر اين جهان پا نهادم...پس با عشق خواهم زيست و با عشق خواهم مرد!...هرآنچه كه مي خواهد پيش آيد..من عشق را از خاطرم نخواهم زدود!بي عشق چون كودكي در كوچه پس كوچه هاي ناآشناي شهري غريب مي مانم كه سراسيمه دستي را مي طلبد تا راهنمايش باشد!چون دست هاي بلند شده از نياز كه پروردگارشان را گم كرده اند!
پنجره را گشوده ام...پرده ها را روان در باد رها كرده ام!چشم هايم را بسته ام...قلبم نويد رسيدن قاصدكي مي دهد از آن سوي شهر آفتاب!..و مي شنوم...آري مي شنوم صداي بال هاي پرنده اي آزاد را كه از اوج تا به اينجا يك نفس پرواز كرده!...با يك كف دست دانه...و مشتي آب انتظارش را مي كشم!...ببخش پرنده ي من بضاعتمان بيش از اين نبود!دنيا را به انتظارت خواهم نشاند...اندكي مهلتم ده!هنوز پاهايم اسير دام است!...
بدون تيتر بهتره!
قصه ها از كجا شروع ميشن؟از يه جاي دور شايدم خيلي نزديك...درست از اونجا كه يكي به شونه اي تكيه كرد و گرماي وجودش يخ تموم ثانيه هاي رفته و باقي مونده رو شكست!...از همونجا كه يه پرنده ي اسيره بي پرواز بال هاشو باز كرد و ستاره اي از اوج توي چشماش درخشيد!و قلبش با نور ستاره تپيدن گرفت...از همون جا كه اولين سيب سرخ از درختي چيده شد به التماس عشق!..از همونجا كه سايه درخت ها هواي رهگذرها رو داشت و ابرها هواي غنچه هاي تازه شكفته...
خيلي وقته پنجره بسته است!عطش نوازش باد بهاري عطر گل هاي تازه شكفته..پرنده هايي كه سر هر شاخه سرود زندگي رو زمزمه وار تو گوش درخت ها مي گن تو وجودم رخنه كرده ...اما پنجره هنوز بسته است!خيلي وقته پشت اين پنجره ها نه عابري هست نه بهاري و نه نوري...!به خيال دوباره ديدنش پنجره ي خيالم رو باز مي كنم...گرماشو حس مي كنم اما مي ترسم چشم هامو باز كنم و همه چيز محو بشه...
كاش مي تونستم غصه ها رو خواب كنم!كاش مي تونستم لحظه هاي قشنگمو قاب كنم و به ديوار دلم بكوبم!مثل بچه ها ساده بشم و سادگيمو از چشم آدمو پنهون نكنم!بغضمو با بلندترين هق هق دنيا بشكنم و خالي بشم از يه بار سنگين كه روي تموم وجودم مستولي مي كنه!كاش مي تونستم توي روياي معصومانه ي بچه ها گم بشوم و هيچ وقت پيدا نشم!
يه روياي شاد تا ابد تو خيالمه!..بچگي هام...توي باغ بزرگ و زيباي مادربزرگ كه تموم دنياي كودكي هام بود...اون روزا كه هنوزكودكي هام قاتي آدم هاي اين شهر بزرگ و شلوغ و پرجمعيت نشده بود..يه روز بهاري شاد..سرمست و شاد بي قرار از زيبايي يك جهان از نو متولد شده...پاهامو توي آب خنك و زلال رودخونه گذاشته بودم و دونه دونه سنگ هاي ريز و درشت و رنگي كفش رو با انگشت هام لمس مي كردم و دمپايي هام كيفم و عروسكم رو با خودش برده و جاش يه خيال خنك كودكانه و بهاري به وجودم بخشيده بود...درخت هاي سپيدار راست قامت ايستاده بودند و برگ هايشان در باد مي رقصيد...
يكي از دوستان عزيزم به نام فاطمه سال هاست درگير سرطان خونه!البته در مراحل ابتداييشه!اما اين دختر پاك و بي نهايت معصوم خيلي درد مي كشه خواهش مي كنم هركسي به وبلاگم اومده يه آيه الكرسي واسه سلامتي فاطمه و مريض هاي ديگه بخونه!از دل هاي مهربونتون ممنونم!
يه چيزي تو دلم مونده كه بايد بگم!فيلم نامه(( روز سوم ))الهام گرفته و نوشته شده از رماني بود كه من در خرداد85 نوشتم و مدتي بعد بدون رسيد به خاطر اعتمادم به مجله خانواده سبز سپردم!..حالا اون فيلم نامه به نام مهدي سجاده چي مدت هاست ثبت شده!بدون اينكه ذكر بشه برداشت اصلي نوشته از داستان من بوده!و من چوب اعتمادمو دارم مي خورم!شايدم مهدي سجاده چي روحشم خبر نداره اون داستان كه ازش الهام گرفته مال يه نويسنده جوون مثل من بوده!شايدم مثل روز براش روشنه!خیلی گریه کردم دلم برای نوشته هام که مثل بچه ام بود می سوزه!و بدتر اینکه هیچ کس درست و حسابی باور نمی کنه چون اون یه فیلم نامه نویسه!و من یه نویسنده جوون و نوپا!دیشب شب شیشه ای محمد حسین لطیفی رو آورده بودن سر همین فیلم منم اس ام اس زدم!...اونایی که باور هم می کنن می دونن کار از کار گذشته و دستم به جایی بند نیست!اینه حق و عدالت!
من و دلتنگی و تنهايی سر به سينه اسمان گذاشتيم!
امشب پرم از نگفته هاي دور و نزديك!از دلتنگي هاي هميشگي...بغض هاي نشكسته...انتظار هاي بي پايان و اشك هاي شاد و غمگين!...به زندگي سلام مي كنم به عشق به نور به بارون...به تك تك نفس هايي كه دليلي واسه بودن يكي ديگه است!...اما يه وقت هايي يه گوشه كنارهايي دلم خودشو از شادي ها كنار مي كشه و يه گوشه تو خلوتش به تنهايي اش فكر مي كنه!...به بي قراري اش...به حرم نفس هايي كه نيمه شب ها با اشك ها هم آغوش ميشه!...
كاش مي شد فقط چند ثانيه دنيا رو از چشم هاي يه نابينا ببينم!..تو دل شب حسرت زير بارون رفتن و از عطش بارون خيس شدن به دلم مونده!...بارون با همون شتابي كه ديوونشم تو كوچه خودشو به سينه ي آسفالت سخت و بي روح كوچه مي كوبه تا راهي پيدا كنه براي جاري شدن...اما من پر از حسرت لمس بارون پشت پنجره ها دست هامو به شيشه ها سپردم...تا ميام دور از نگاه بقيه بدوم زير بارون يه صدايي از پشت سرم مي گه: ((نيمه شبه خيس ميشي!نكنه بري زير بارون!سرما مي خوري!))اما من ديوونه ي زير بارون شبونه رفتنم حتي به قيمت مردن!
بازم بارون مي ياد و من ديوونه تر از مجنون مست و شيداي نواي بارون...به ياد گذشته ها...پر از عشق...ديوانه وار مي دوم و دلم رو به دريا مي زنم...بي قرارو ملتهب گوش هامو مي گيرم تا صداي كسي رو نشونم و از رفتن باز نايستم...مي دوم زير بارون نيمه شبه ...تن كوچه خيسه خيسه...كسي نيست جز من و بارون...چترمو مي بندم و اشك هامو با بارون قسمت مي كنم...دلم مي خواد تا ابد همين جا بايستم...آرزومه مثل يه پرنده ي شكسته بال زير بارون بميرم...يه پرنده كه روزي آزاد و رها بوده...روزي در اوج...حتي اوجشم زير بارون بوده!
بذار نفس بكشم از عمق وجودمو چشم هامو دوباره باز كنم و به دنيا نگاه كنم!...دنيا اون قدر كوچيكه كه تصويرش توي اشك هاي من جا مي گيره!...اما احساس من اون قدر وسيعه كه تو اين دنيا جا نمي گيره!فقط تو يه دل به وسعت آسمون جا مي گيره و بس!يه درياي بي كران و پر شور با همون ابهت كه تصوير آسمونو تو وجودش منعكس كرده....
يه روزي مي رسه...يه روزي مي ياد...يه روز كه اسب پر شور و بي قراره روح سرگردان و مواجم به دشت وسيع خودش مي رسه...يه روزي كه از اول تا آخرش تمام دشت رو يك نفس با پاهاي برهنه خواهم دويد و باد مخالف مرا از دويدن باز نمي دارد...سبزه هاي ترد و تازه را زير پاهايم حس مي كنم...طراوت يك صبح درخشان بهاري...پر از عشق در دشتي وسيع و بي پايان براي دويدن...
پروردگارا حول حالنا الی احسن الحال!
و خداوند برگي ديگر از دفتر پر ماجراي زندگي را ورق زد تا طرحي نو به صورت سپيد برگ ديگر نقش زند كه همگان متحيرمحو در صور خيال انگيز آن باشند!
حالا كه داره يه سال تازه شروع ميشه...انگار تمام وجودم از نو تازه ميشه!..يه حس پر شور و پرتلاطم قلبمو به وجد مي ياره و ضربانش هر لحظه بيش تر ميشه ...با ذكر((يا مقلب القلوب والابصار))به اوج خودش مي رسه و چند ثانيه بعد با(حول حالنا الي احسن الحال))آروم خالي از هرچي حس گنگ و نامفهوم و آزاردهنده است!...و يه لبخند به اعتماد خدا...به اميد تقديري از نو...در دلم جوونه مي زنه!...و خوب مي دونم اين اميده كه آدمو زنده نگه ميداره!
درست از وقتي ضرب آهنگ گام هاي سال86 به گوشم رسيد..از همون موقع كه هنوز تا رسيدنش خيلي فاصله بود و فقط عطر تنش لحظه هاي زميني ها رو پر از هياهو كرده بود يه حس خيلي خوب...ناب و آسموني تموم وجودمو گرفته بود!از همون حس هاي قوي هميشگي كه رد خور نداره!بالا بري پايين بياي محاله اشتباه بشه!..از همون حس هاي قوي كه از بچگي با من بوده و به اطرافيانم كمك كرده!...اون حس هزار بار از نو در دلم با شادي و شور بي سابقه اي فرياد مي زد:..
:امسال سال منه!سال توئه!سال اونه!سال همه ي آدم هايي كه تو دلاشون عشق و صلح و صفا جاريه!همه ي اونايي كه قدر عشق...نور..خوشبختي رو مي دونن و هرگز شمع اميد توي دلشون حتي با بزرگ ترين تندبادهاي حادثه خاموش نشده!...سال 86 يه سال مبارك و مقدسه!به قداست عشق...پاكي...نور و اميد!
دستم دراز مي كنم تا دست هاي سال 86 رو تو دستم بگيرم و به دست اميد كه تو دست ديگه ام گرفتم پيوندش بدم!...چشم هامو به همه ي آدم هاي مهربون مي دوزم و برق شور و عشق رو براشون هديه مي ذارم!...براي تموم كساني كه دارن يواش يواش به86سلام مي كنن از ته ته قلبم آرزو مي كنم امسال: خوشبختي... عشق... سلامتي.. موفقيت..و اميد در خونه ي دلشونو بزنه و تا آخر سال توي دلشون مهمون باشه!اصلا چرا مهمون؟براي هميشه همسايه ديوار به ديوار دل هاي مهربونشون باشه!
نمي دونم چقدر به قول و قرار پايبندين!..اما من مي خوام به همتون يه قولي بدم!..مطمئن باشين من هيچ وقت زير قولم نمي زنم!...مي خوام به همتون قول بدم امسال سال شماست!...سال برآورده شدن بهترين آرزوهاي شما!...سالي كه تموم حسرت هاتون پاك ميشه و تمام آرزوهاي ذست يافتني تون شما رو با روي گشاده در آغوش مي كشند!...
فقط دست هاتونو باز كنيد چشم هاتونو ببندين از عمق وجودتون به دنيا سلام كنيد و با يه نفس عميق هرچي غصه است از وجودتون دور كنيد!...زمان شادي رسيده!شاد ترين و خاطره انگيزترين روزهاي زندگي همه ي آدم ها!...به من اعتماد كنيد!به 86!به نور و عشقي كه در راهه!...خدا امسال بيش از هرسال در شادي رو به روي بنده هاش گشوده!
((یه خواهش!لحظه سال تحویل موقع گفتن؛حول حالنا الی احسن الحال؛برای همه دعا کنید!...منم یادتون نره!چشمم به دعاهای شماست و درگاه اجابت پروردگار
))
غم های شيرين!...
صورتم رو پشت دست هام پنهان مي كنم!از عمق وجودم نفس مي كشم!يه حس خوب هنوزم تو تموم وجودم جريان داره!حتي توي هوا...توي نگاه آدما...توي واژه هايي كه مثل آب پاك آبشارها جاري ميشن...دلم روشنه!روشن تر از هر خورشيد...يه عطري همه جا رو پر كرده!يه عطر ناب ملكوتي...يه حس شيرين كه نمي دونم از كجا و چرا اومده اما وجودمو پر از لذت وصف ناپذيري كرده!...
اشك هم گاهي خيلي شيرينه!باور مي كني؟اشكي كه از جريان يه حس زيبا از گوشه چشم هاي پر اميدت به روي گونه هاي برجسته از لبخند كمرنگ و شيرينت مي غلته وتو رو همراهي مي كنه و هم حس لحظه هات ميشه اون قدر زيباست كه از هر قهقهه ي بلند و خنده ي سحرانگيزي بالاتر و خواستني تره!...
به من لبخند بزن دنيا!..بذار دست هاي هوس انگيز و خواستني آرزو ها رو توي دستم بگيرم و مست بشم از يه شوق يه شور وصف ناپذير!...تو چشم هام زل بزن و قسم بخور كه بد عهدي و بي وفايي نكني!...منو ديگه بازيم ندي!به سرنوشت بگو اين بازي رو بس كنه!...دنيا؟!براي يه بارم كه شده گونه ي آرزوهامو ببوس و آرامش رو بهم هديه بده!چشم هام...دست هام...قلبم...همه چشم به درهاي زمان دوخته اند تا آرامش از راه برسه!يه آرامش مواج و پر شور نه ساكن و بي حركت...!
خدايا هيچ مي دوني چقدر عاشقم؟!عاشق تموم اتفاقات تلخ و شيريني كه هيچ وقت نفهميدم حكمتشون چي بود!اما آخرش هميشه به صبر و بزرگي روح و استواري شخصيت ام اضافه كرد!روزهاي تلخ زيادي بود كه هرگز فكر نمي كردم امروز شكر تلخي هاشو بكنم!...
حالا اهسته اهسته مي فهمم اون غم ها چقدر منو به تو نزديك مي كرد!...كمكم كن كه گرد و غبارو از آينه و شيشه هاي وجودم بگيرم تا تو رو بهتر ببينم! بذار اين بار طعم شادي ها خاطره ساز لحظه هاي تلخم باشه...كنارم باش!به يادم باش!پناهم بده...خدايا آغوش تو امن ترين جاست!پناهم بده...
